Sunday, October 18, 2015

پريا: آیا به‌دنبال رویاهای خودم بروم؟



18 مهر ، ده اكتبر روز جهاني عليه اعدام است ، در كنفرانسي در پاريس با شركت خانم رجوي هستيم، متوجه مي شوم كه پريا دختر جوان صالح كهندل، زنداني بنام و قهرمان كه هر لحظه نوشته هايش و مقاومت و ايستادگي اش در برابر دژخيم در اين ساليان برايم درسي بوده است در كنار دايي قهرمانش زنداني از بند رسته فرزاد مددزاده در بالاي سن قرار مي گيرد، برق از سرم مي پرد. آيا اين خودش است ؟ همو كه عكسهاي بچگي اش را در فيس بوك و اينطرف و آنطرف ديده بودم و بارها برايش دعا كرده   بودم  كه خدا خودش حافظ و نگهدارش باشد؟ دختري كوچك كه هرگز نه طعم پدر و نه طعم مادر داشتن را نچشيد، و بد تر آنكه تمام كودكي خودش را در راهروهاي اين زندان و آن زندان در آرزوي ديدن پدر سپري كرده، چقدر دلم مي خواست از نزديك او را مي ديدم و با او يك سينه سخن مي گفتم.....
و حالا او خودش در وراي تمام فشارها، تور  اختناق را پاره كرده، آمده صاف توي جمع مجاهدين در پشت تريبون در جلسه نه به اعدام، فرياد پدرش و همه عموهايش و همه هموطنان زندانيش شده. 
قبل از هرچيز به اين فكر مي كنم كه وقتي رژيم اين صحنه را ببيند چه حالي پيدا مي كند؟ آتش مي گيرد، جزش در مي آيد، يك ضربه اساسي دريافت كرده است چرا كه همه توش و توانش را جمع كرده كه بگويد حاكميت مطلق دارم، بگويد بر همه چيز سيطره دارم، بگويد همه را مايوس كرده ام، بگويد در ايران همه مرده اند، انسانهاي آگاه در زندانند، جوانان معتادند، مردم عادي آنقدر محتاج و نيازمند نان شب هستند كه راهي جز خودكشي برايشان نگذاشته ام، بعد مي بيند يك زنداني كه دوماه است آزاد شده جلويش قد راست مي كندو مي گويد آمده ام پيام رسان زندانيان سياسي باشم!  و دختر جوان 17-18  ساله اي را مي بيند كه در مقابل فرهنگ زن ستيز و قرون وسطايي اش قد علم كرده و فرياد مي زند، مي فهمد كه نه اينها دو نفر نيستند، اينها يك پيام هستند، پيام يك نسل ... نسلي از جوانان، از اين فكر به لرزه مي افتد، رعشه مي گيرد، دجاليت را بالا مي برد ولي باز مي داند كه هر كار توانسته در اين 36 سال كرده ولي جوان ايراني را نتوانسته خاموش كند. 
يك دوست مي گفت وقتي پريا را ديدم فهميدم كه اين فقط من نيستم كه بايد مسير پريا را طي كنم، پريا چراغ راهي شد براي همه ما. 
از اين پيام زندانيان هم روحيه گرفتند و سرشار شدند، تا وقتي در ته سلول صدايت به جايي نمي رسد تنها هستي ولي وقتي كسي هست كه صدايت را به بلند ترين صورت ممكن فرياد مي كند ديگر جايي براي ياس نمي ماند و همه اش تبديل به انرژي براي مقاومت مي شود، احساس مي كني تمام ضرباتي كه اين مدت در زندان تحمل كرده اي بي دليل نبوده و گويي به ثمر نشسته است. 
شهداي راه آزادي چطور؟ آنها چه مي بينند؟ همانها كه در همين راه جانشان را فداي آزادي ايران كرده و پر كشيده اند، بله آنها از آن بالا نظاره گر صحنه هستند،  همه خوشحالند، ستاره اي كوچك و قهرماني بزرگ صدايشان ر ابه گوش جهانيان مي رساند،  خانواده هايشان، مادرهايشان كه سالها در همين راهروها براي يك لحظه ديدار با فرزندشان رفته و امده اند ولي نهايتا جز جسد فرزند چيزي دريافت نكردند همه خوشحالند، رنج و شكنجشان ثمر داده است، كسي صداي آزادي خواهي فرزندشان شده است. همه باهم يك نام را فرياد مي كنند: آزادي

    ولي آيا پريا و فرزاد فقط يك فرد هستند؟ و آيا تك نمود هستند؟ تك ستاره اي در آسماني بي ستاره؟  آيا ساير جواناني كه آرزو دارند از زير يوغ اين حاكميت خارج شوند و نمي توانند راه كاري هم دارند؟ قطعا جواب آري است، چرا كه، تونل تا وقتي تاريك است عبور از آن صعب است، كافي است كه شمعي روشن شود، وقتي يك شمع روشن شود ، تمام تاريكيها هم كه جمع بشوند نمي توانند نور آنرا خاموش كنند، چه رسد صدايي چنين رسا كه با مقاومتي به بزرگي مقاومت ايران پيوند بخورد، اين ديگر ريش و ريشه رژيم را مي سوزاند، نوري است براي دوستان و دودي به چشم دشمنان....

بلافاصله ديدم كه سيماي آزادي تلويزيون ملي ايران داشت فعاليت اشرف نشانها در داخل ايران را نشان مي داد كه در همبستگي با سي ام مهر ماه و انتخاب خانم مريم رجوي نماد آزادي ايران و رئيس جمهور برگزيده مقاومت،  پلاكاردها و تراكتهايي را به در و ديوار شهرها چسبانده بودند. واقعا در دلم همه را تحسين كردم. آن از پريا و فرزاد و اينهم از جواناني كه به تمامي اين ترس و وحشت پشت پا مي زنند و شجاعانه صداي آزادي خواهي خودشون رو به هر ترتيب كه شده از زير ديوار سانسور رد مي كنند و به همه اعلام مي كنند كه ما هستيم! ما زنده ايم! ما مقاومت مي كنيم.... به همه مي گويند كه اين گرد ياسي كه رژيم مي پاشه پوشال است، ما هرگز مايوس نمي شيم. در دلم احساس مي كنم آزادي خيلي نزديك شده، با اين جوانان و اشرف نشانها راهي ديگه تا سرنگوني اين رژيم باقي نمانده.

 به آخرين فراز سخنان پريا مي رسم كه مي گويد:

”من پرچم مهدیه را بدوش می‌گیرم. من امروز این‌جا در مقابل همه سوگند می‌خورم که قدم در جای پای خاله و دایی شهیدم بگذارم و تا آخرین لحظه در تلاش باشم تا دنیای احساسات و عواطف بی‌چشمداشت را برای همه به ارمغان ببریم و آن‌روز نزدیک است، چرا که مجاهدین با قلبها پیوند خورده‌اند”



ومي گويد:

”از این‌جا به همه زندانیان مقاومی که هر هفته از پشت شیشه‌های خاک گرفته می‌دیدم شان می‌گویم، من از همه شماها آموختم، آموختم که ایستادگی و مقاومت، انتخابی است که هیچ‌کس نمی‌تواند از ما بگیرد. و به برادر مسعود عزیز می‌گویم، من پریا کهندل انتخاب کرده‌ام که مجاهد بمانم و مجاهد عمل کنم و مجاهد بمیرم. حاضر حاضر حاضر.”

منهم با او يكبار ديگر تكرار مي كنم كه براي تلاش و مبارزه با اين رژيم و برداشتن هر قدمي در هركجا از قعر زندانها گرفته تا خيابانهاي ايران و دانشگاه و بيمارستان تا خيابانهاي خارج از كشور و تبعيد ،
حاضر حاضر و حاضريم....

تنها كافي است كه نگذاريم اين گرد ياس و مرگ كه رژيم مي پاشد بر روي ما بنشيند ، با هر قلمي و قدمي و لبخندي و حرفي و فكري بايد با آن جنگيد و جلويش ايستادگي كرد، اجازه ندهيم حتي فكر رخوت و سكوت در ما غلبه كند. بياييد هم صدا خطاب به رژيم و همه پاسداران آن بگوييم:  بيا بيا ، با سواره و پياده نظامت بيا، بر ما بتاز، ببند و بكش و دستگير كن،  ماهم با همه پريا ها و فرزادهايمان  با صالح ها و محسن دگمه چي ها، با مادران و پدران داغ دارمان، با  زنده ها و شهيدانمان و با همه زندانيانمان رو در رو در مقابلت صف كشيده ايم، مي ايستيم و مقاومت مي كنيم تا ببيني عاقبت چه كسي پيروز مي شود؟؟؟

0 comments:

Post a Comment