Wednesday, October 14, 2015

مرضیه! بخوان!








برای «مرضیه»، که می‌دانم حتی در جاودانگی، دلش برای جگرگوشه‌هایش در لیبرتی تنگ می‌شود، برای آن
 سفرکرده یار که شهیدان بی‌گمان، دل‌خوانده‌هایش را هر سپیده‌دمان در ملکوت زمزمه می‌کنند، اشارتی به این شعر لسان الغیب شیراز:
صبحدم از عرش می‌آمد خروشی، عقل گفت:
«قدسیان گویی که شعر حافظ ازبر می‌کنند».
از نفس‌های معطر کدام سپیده آفرینش
آمده بودی؟
الهه آوازه خوان قصه‌های شگفت!
آواز بخوان!
دوباره و پیوسته
دیریست به پرنیان آسمان نسوده بال‌،
پرنده کوچک عشق
آواز بخوان!
چکامه سبزترین لحظه‌های بی‌غروب!
آواز بخوان!
طلایه‌دار طلعت طلوع!
آواز بخوان!
غنچه‌های تشنه باغ‌،
در انتظار قافله شبنم
می‌سوزند
سرزمین من‌،
در اسارت جمجمه دیوی‌ست‌،
زمهریر هزار قطب نادیده خورشید‌،
در نفس‌های هرزة او
بخوان!
بخوان!
برای کوچه‌های غم‌آلود و کومه‌های سوگوار،
خیابانهای سلاخی شده در تبعید
پنجره‌های تیرباران.
بخوان! برای دودکش زخمی کارخانه‌ها
تارهای بخون نشسته قالی،
بالهای پرپر کبوتران سپید
برای نامهای ممنوع‌، مرضیه‌، بخوان!
آواز بخوان!
برای میهن شکسته من
مرضیه!
آواز بخوان!
عطر صدای ترا‌،
بالهای سبک بفت نسیم‌،
تا ساحل اعتماد خلق‌،
تا پنجره اشک‌آلود آخرین نگاه‌،
تا دورترین تپش‌های آهسته قلبی تنها
خواهد برد
چلچله‌های شاد آوازت را‌،
از کدام ترنم صبحگاهی فرشتگان‌،
از کدام خلوت پر نقره ملکوت‌،
در کدام لحظه آبی خدا‌،
ستانده بودی به ارمغان؟
از کجا آمده‌یی؟
تا کجا! آمده‌یی‌.
می خواهم دوباره بشنوم
صدای باران الماس ریزه‌های ظریف نتها را
بر نازکای گلابدان لاژورد بلور
نوای پرواز ستارگان‌،
نغمه ابریشم بال پرندگان
و صدای چکیدن شبنم را‌،
می خواهم دوباره بشنوم‌.
مرضیه! بخوان!
دوباره بخوان!

0 comments:

Post a Comment