Friday, July 24, 2015

جرم مادرم چه بود؟


ديوارهاي سياه و نمور اوين براي من يادآور روزهاي كودكي است در دنياي كودكي خود فكر مي كردم ديوارهايش به آسمان رسيده و آسمان تهران را سياه و شب زده كرده! 
سال 1360 درحالي كه فقط 1 ساله بودم يك روز صبح پاسدارها به خانه ي ما هجوم آوردند و مبل ها را با چاقو پاره ميكردن و تمام وسائل خانه را مي شكاندند از ترس احساس مي كردم نفس نمي توانم بكشم در اين حين ناگهان خود را در آغوش مادر بزرگم يافتم اون لحظه آغوش او برايم امن ترين مكان  گريه هايم  بود  عمو و زن عمويم سهيلا در اين هجوم شهيد شدند مادرم دستگير شد.  براي ملاقات با عزيزتر از جانم ”مادرم” در سال هاي 60 تا 67 مقابل زندان اوين با پدر بزرگ و مادر بزرگم مي رفتيم 4 صبح دوشنبه ها، يك روز سرد زمستاني مثل هميشه با پدر بزرگ و مادر بزرگم به جلوي درب زندان رفته بوديم كه پاسداري در را باز كرد و گفت همه را اعدام كرديم پدر بزرگم در جا سكته كرد آرزو مي كردم كه اينقدر بزرگ بودم كه آن پاسدار را مي زدم و سرش داد مي كشيدم بعد ها متوجه شدم اين كار يكي از شكنجه هاي رواني بوده است كه پاسداران با خانواده هاي زندانيان سياسي در آن دوران انجام ميدادند. 
يادم مي آيد براي ديدن مادرم در جايي كه آسمان آبي سقف ما باشد لحظه شماري مي كردم هروقت كه به ملاقاتش مي رفتم صدايش آرام و متين بود اما عشقي نا آرام وجودش را بي‌قرار مي‌كرد هميشه اين عشق را در وجودش حس مي كردم. تبسم هميشگي‌اش اميد و محبتي بود كه سخاوتمندانه به اطرافيانش هديه مي‌كرد.  آنقدر استوار و پر صلابت بود وقتي در زندان او را مي ديدم احساس مي كردم كه سرحال شده ام،  آنقدر محكم بود كه مي‌شد مثل كوه به او تكيه كرد.. از دوستانش شنيده ام كه وي الگوي طمأنينه و استواري در زندان و قهرمان شكنجه  بود. 
يادم مي آيد روي يك كاغذ كه به ديواري زده بودم هر روز را تفريق مي كردم تا روز پايان حكم سياه مادرم برسد، مرداد ماه سال 67 وقتي كه درب خانه را باز كردم احساس مي كردم كه تمام كساني كه در خانه هستند يك رازي را از من پنهان مي كنند بعد از چند ساعت من را صدا زدند و مادرم بزرگم گفت به حكم مادرم 4 سال اضافه شده است روي كاغذي كه داشتم چهارسال ديگر را اضافه كردم، بعد از چند روز از يكي از همكلاسي هايم فهميدم كه مادرم در قتل عام زندانيان سياسي به خاطر ايستادگي بر سر اصول و سر خم نكردن در برابر سياهي اعدام شده است .خودش در لحظه ي اعدام پيش دستي كرده است و چهارپايه را از زير پاي خود پرت كرده است نمي توانم احساسم را كامل بيان كنم، احساس تلخ وشيريني بود از دست دادنش براي هميشه و افتخارش تا جاودان. در آن لحظه احساس مي كردم بايد خيلي محكم بود در دل غم بزرگي داشتم كه ديگر مادرم را نمي بينم و از ته قلب بهش افتخار مي كردم.
از ده سالگي به دنبال اين بودم كه واقعا جرم مادرم چه بود كه بايد اينقدر شكنجه مي شد و بعد اعدام؟! 
بعد ها جواب سوالم را گرفتم مادرم مي توانست تسليم بشود ولي ايستاد و پايداري كرد مثل هزار سرو آزاده ي سرزمينم ايران جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي كرد، آزادي و آزادگي را فرياد زده بود، البته كه داشتن آزادي حق هر انساني است ولي در نظام خميني آزادي يك جرم بزرگ و از گناهان كبيره و حكمش قصاص و اعدام است. 
اين مطلب را در سالگرد تمامي شهداي سال 1367 نوشتم كه در بهترين روزگار و بد ترين ايام بود؛ فصلي از خيانت و فرازي از وفا و مقاومت, روزگار اعتقاد و عصر بي باوري, موسم نور و ايام ظلمت, بهار اميد و زمستان نا اميدي, همه چيز در پيش روي خود گستراندند و نام آزادي را سرودند.
اي دوست، وقتي به ماه رسيدي تاريخ قتل عام گل ها را بنويس
من تاابد ترانه عشقم را در آفتاب عشق تو مي خوانم
گرچه پايان راه نا پيدا است من به پايان دگر نينديشم ...
اي دوست، وقتي به ماه رسيدي تاريخ قتل عام گل ها را بنويس
من تاابد ترانه عشقم را در آفتاب عشق تو مي خوانم
گرچه پايان راه نا پيدا است من به پايان دگر نينديشم

0 comments:

Post a Comment